هوالحق
چگونه می توان به(( من)) در این جمله محبت اتکا و اعتماد کرد. من که از نجس ترین چیزها و پست ترین آن ها که قطره آبی است خلق شدم و در آخر هم از من جسدی باقی می ماند که بوی تعفن و گندیده اش بسیار آزار دهنده است. من که همواره حامل نجاسات متعفنه و پر از کثافات متعدده هستم. من مسکین بیچاره در این میان نه از خود اختیاری دارم نه قدرت بر کاری. نه خبر دارم چه به سرم می آید و نه از فردای روزگار اطلاع دارم چه چیزی برایم می زاید. مرضهای گوناگون و بیماری سخت و دشوار در کمین اند تا به سراغم آیند. هر لحظه ممکن است بر اثر اتفاقی اعضا و جوارحم آسیب ببیند. من کسی هستم نه اختیار گرسنگی خود را دارم نه تشنگی. نه صحت در دست من است و نه خستگی. نه مرگ به اراده من است و نه زندگی. نه می توانم مالک نفع خود باشم و نه ضرر. نه خیر خود را اختیار دارم و نه شر. می خواهم چیزی را بدانم نمی توانم. هر وقت اراده کردم امری را به یاد داشته باشم فراموش کردم. هر وقت خواستم که چیزی را فراموش کنم از خاطرم نرفت. دلم به هر وادی که می خواهد می رود و نمی توانم عنابش را نگه دارم. فکرم به هر سمتی که می خواهد می رود و قدرت بر ضبطش ندارم.اگر یکدم چشم و گوشم را بگیرند، نمی توانم از جایم تکان بخورم. اگر عقل و هوشم را بگیرند چاره ای نمی توانم بکنم. و اگر یک دم کارکنان عالم بالا از من غافل شوند تمام اجزای وجودم از هم می پاشد.
پس حق داری که نتوانی بر من اعتماد کنی. اگر هم از من بزرگی دیدی بواسطه پروردگارت بوده است. من نبوده ام. وگرنه از من پست تر و ذلیل تر وجود ندارد. اگر بر محبتی نشاندمت، از لطف بیکران اوست. اگر به راهی بردمت، بنا بر نشانه ای که پرودگارت هویدا نمود وگرنه من از یک قدم جلوتر از خودم خبر ندارم. من جواب سوال و در خواست تو بوده ام؟ مطمئنی؟ خنگ نباش! اگر بناست بر چیزی فخر و مباهات کنی، به آفریدگار خودت افتخار کن وگرنه کی من در خور آن هستم که مرا کسی شماری. چگونه می توانم قابل اعتماد و وفادار باشم در حالی که روزی می میرم و بی وفایی می کنم و از نزدت می روم. چگونه بر این جسم بر تو تکیه گاه شوم، که جسمم روزی خوراک کرم می شوند و بندبندش از یکدیگر جدا می شود و استخوانها پوسیده. پس من نیستم دیگر قدرت کلامی هم نیست مگر اعتراف به هو الحق.
برچسب:
نویسنده: حسین رجبی